خداوندا دلی دارم ز حسرت
که بودم زندگانی را به غفلت
درون کوچه های پست و پر خاک
به بازی بوده ام دوری ز ادراک
که درک من ز تو اندک بودست
همان قطره به دور از بحر بودست
به رودی کن سرازیرم به دریا
قضایم حل کن و وا کن معما
گره خود داده ای اندر کنارم
که من قادر نیم , ای تو خدایم
به خیرم آمدست هر چه که بودست
خدایا شکر این تقدیر بودست
به حکمت من ندارم هیچ حظی
خدایم خوش تو بودی و تو هستی
خدایا لطف تو بودست به حالم
ببخشا گر قلم رفتی ز حالم
درون کوزه ای کی بحر گردد
همان گردد که خواهی, لطف گردد
ز حکمت کی بنالم من از این حال
ندارم غم که هستی شاه احوال
هدف این بود تا روی این دل
بگردد سوی تو ,حل بود مشگل
ندارم حسرتی ای شاه شاهان
که آن هم از تو بودست جان پاکان